تبليغاتX
در مسیر باد

در مسیر باد

ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 18:45  توسط ماه  | 

به کویر باورت بنگر که چگونه در زیر پایت تو را می نگرد...بنگر به خاکی که رد پایت را می نوازد...و اکنون که کبودی تو را بر خود حس می کند چگونه با لبان بسته فریاد می زند...دشتی بود اکنون خشکیده است...شاید اشک هایش دیگر رمق سر سبز نگه داشتنش را ندارند...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 22:26  توسط Littoral  | 

عید مبارک

اینجانب عاشق وبلاگ کم ترافیک می باشیم.مطمئنا تا چند ماه آینده کسی به اینجا سر نمیزنه پس عید گذشته مبارک.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/26ساعت 0:31  توسط برون  | 

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت.در اتاقش کامپوتری بود.بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به ادرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود ایمیل را فرستاد.با این وجود جایی در هوستون بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند چک کند.پس از خواندن اولین پیام از هوش رفت.پسرش به اتاق امد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه ی کامپیوتر این را خواند

 

به :همسر دوست داشتنی ام

 

موضوع:من رسیدم

 

تاریخ:دوم می 2006

 

میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.انها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به انهایی که دوستشان داریم ایمیل بزنیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز اماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت٬فردا.

 

شوهر دوستدارت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/29ساعت 18:5  توسط pari  | 

نگرانم...

 نگرانم...نگرانم واسه اون پستچی که نامه هاشو گم کرده باشه...

    نگرانم واسه اون شاعری که ترانه هاشو...

    نگرانم واسه خواننده ای که رنگ صداشو...

راستش من وقتی این جمله های بالا رو شنیدم ازش ایده گرفتم وسعی کردم ادامه اش رو

 بنویسم و در مقابل دیدگان شما قرار بدم:

   نگرانم واسه اون پرنده ای که خونشو تو ستاره ها نشون کرده باشه...

   نگرانم واسه اون ماهی قرمز خونه که دلش رو  وسط دریاها گم کرده باشه...

   نگرانم واسه اون عاشقی که بهانه هاشو وسط چشاش قایم کرده باشه...

   نگرانم واسه اون بچه ای که مادرشو میون آدما گم کرده باشه...

   نگرانم واسه اون مادری که بغض صداشو توی آسمون رها کرده باشه...

   نگرانم واسه اون مسافری که راهشو  وسط جاده ها گم کرده باشه...

   نگرانم واسه چشمات که نگاهمو تو آینه ها طلسم کرده باشه....

   نگرانم واسه قلب شیشه ایت که دلم رو توی تنهایی صدا کرده باشه...

   نگرانم واسه تو...نگرانم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 23:36  توسط Aftab  | 

می خواهم باز هم از وحشی بگویم

واقعا حیفه که این شعر وحشی رو اینجا نذارم

هر چند یه شعر ازش آوردم ولی این جلوه گاه عشق پاک زمینیه

حیف که عاشق یه پسری بوده!!!

حالا اوج گلایه از معشوق رو تو این شعر ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 5:15  توسط وحدت  | 

Busy

-سلام .. سرت  شلوغه؟

بعد یه ربع…

-نه

نماز

تا مدت ها وقتی ازم میپرسدن اسم دو تا سوره که بلدی رو بگو … میگفتم حمد و سوره !  وفتی هم بهم میگفتن حمد رو بخون  ،  ” قل هو الله احد ” رو میخوندم !

بعد ها فهمیدم اون سوره اسم داشت … اونی هم که فکر میکردم اسمش  حمدِ  همون سوره ه  بوده !!! خلاصه وقتی به این واقعیت  پی بردم دیگه نماز نخوندم !

بعد نوشت : هنوز هم نمیدونم اسم سوره ” قل هو الله احد “  چیه !!

God 

خدا جونم… میدونم همین نزدیکیایی… سُک سُک…

God۲

خدایا !…  میدونم دوسم داری …  ولی من فعلا قصد ادامه تحصیل دارم…

دوست  

دوسش داشتم و دوست داشتم دوسم داشته باشه ! ولی مثه اینکه دوستم دوسم نداشت و دوست نداشت دوسم داشته باشه ! اما هنوز واسم یه دوست دوست داشتنیه...

دوست مرده

گذشته فقط یه خاطره س… که حتی اگه خوب باشه، یادآوریش تلخه… پس در کل چیز مزخرفیه!!

God

خدایا … جون مادرت …

 
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 16:52  توسط Aftab  | 

دلم برای خودم تنگ میشود...

سلام

کم کم رفتم تو خط شعر موزون...

وقی به دور وبرم می نگرم، 

همه جا بیرنگ میشود

 در بغض سکوت و هجوم دقایقم

حتی عبور ثانیه ها مثل سنگ می شود

تنهایی ام لبالب از زندگانی است

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 22:35  توسط Aftab  | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

زاهد ظاهر پرست از حال ما اگاه نیست

در حق ما هر چه گویند جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یک رنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتام که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدایم گل این بستان شاداب نمی​مانددیشب گله زلفش با باد همی​کردمصد باد صبا این جا با سلسله می​رقصندمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردیا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستای درد توام درمان در بستر ناکامیدر دایره قسمت ما نقطه تسلیمیمفکر خود و رای خود در عالم رندی نیستزین دایره مینا خونین جگرم می دهحافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییدریاب ضعیفان را در وقت تواناییگفتا غلطی بگذر زین فکرت سوداییاین است حریف ای دل تا باد نپیماییکز دست بخواهد شد پایاب شکیباییرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاییشمشاد خرامان کن تا باغ بیاراییو ای یاد توام مونس در گوشه تنهاییلطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرماییکفر است در این مذهب خودبینی و خودراییتا حل کنم این مشکل در ساغر میناییشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 17:23  توسط Littoral  | 

ته شعر (وحشی بافقی)

شاید تا به حال این اثر وحشی رو زیاد شنیده باشید

من هم زیاد شنیده بودم ولی این دفعه به یه چیزی دقت کردم که فهمیدم ته شعره

به قافیه ها و عوض شدن فضای شعر دقت کنید!!!

شعر مجموعه دو بینی های هم قافیه است که با بیت سوم هم وزن و هم فضا رو عوض می کنه!!!!

 

دوستان شرح پریشانی من گوش كنید    /    داستان غم پنهانی من گوش كنید

قصه بی سر وسامانی من گوش كنید    /    گفت و گوی من و حیرانی من گوش كنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا كی   /   سوختم سوختم این راز نهفتن تا كی

روزگاری من و دل ساكن كویی بودیم   /    ساكن كوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم    /    بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

كس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود    /    یك گرفتار از این جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت   /   سنبل پر شكنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت    /    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 اول آن كس كه خریدار شدش من بودم   /     باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او   /     داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسكه دادم همه جا شرح دلارایی او    /   شهر پر گشتت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد   /   كی سربرگ من بی سر و سامان دارد

چاره این ست و ندارم به از این رأی دگر   /    كه دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش كنم زیر كف پای دگر   /    بر كف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رأی من این ست و همین خواهد بود    /    من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار كهن هر دو یكی ست   /    حرمت مدعی و حرمت من هر دو یكی ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یكی ست    /    نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یكی ست

این ندانسته كه قدر همه یكسان نبود    /    زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی كار دگر باشم به   /   چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به  /    مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

نو گلی كو كه شوم بلبل دستان سازش    /    سازش از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاری هست    /    می توان یافت كه بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست   /   بفروشد كه بر هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر كسی    /    بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 مدتی در ره عشق تو دویدیم بسی است   /     راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز كشیدیم بس است   /     اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر كوی دل آرای دگر    /   با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود   /   آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود   /    چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند كس از تو و یاران تو آزرده شود   /    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به كام دگرانت بینم    /    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه ی عیش مدام دگرانت بینم   /    ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی كه شدی یار چه بی باكی چند    /    چه هوس ها كه ندارند هوسناكی چند

یار این طایفه ی خانه برانداز مباش   /   از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش   /    غافل از لعب حریفان دغاباز مباش

به كه مشغول به این شغل نسازی خود را    /    این نه كاری ست مبادا كه ببازی خود را

در كمین تو بسی عیب شماران هستند    /    سینه پردرد ز تو كینه گزاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند   /   غرض این ست كه در قصد تو یاران هستند

باش مردانه كه ناگاه قفایی نخوری    /    واقف كشی خود باش كه پایی نخوری

 گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت   /     وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از كوی تو رفت   /     با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش للّه كه وفای تو فراموش كند    /   سخن مصلحت آمیز كسان گوش كند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/13ساعت 9:24  توسط وحدت  | 

دوست داشتم اینجا هم این رو بگم...

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل                       کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر                 نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

کسی به فکر ماهی ها نیست...

گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم                   بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم

در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی                     زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود...

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود...

نگاه کن، تمام هستی ام خراب می شود...

مستان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند       مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند


در عشق گشتم فاش‌تر وز همگنان قلاش‌تر                  وز دلبران خوش‌باش‌تر مستان سلامت می‌کنند


غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر                           خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند


افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی             بی‌پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند


ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو                                من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند


ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا                        وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

آن روز با تو بودم ...

امروز بي توام...آن روز كه با تو بودم- بي تو بودم

امروز كه بي توام - با توام...

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی                                            بیا که بی تو به جان آمدم زغمناکی

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند...

توکمان گرفته ودر کمین که زنی به تیرم ومن غمین     

همه غمم بود ازهمین که خدا نکرده خطا کنی

اگر تو بازنگردی

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمی داند

كه در فراق تو ديگر...

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد...

*من هیچی نمیگم دیگه...شمابگین..میخوام هرچیبه ذهنتون میرسه بگین...مرسی*

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 12:41  توسط Aftab  | 

دوختن

 مادربزرگ به اینجای داستان که رسید اهی کشیدوگفت:اره مادرجون.خلاصه اقا موشه دمشودوخت پشتشو خوشحال برگشت خونشون.بعدخندیدوگفت:کاش میشدواقعا همه چیودوخت.کاش واقعا...هنوزحرفش تموم نشده بودکه دویدم توحیاط.خیلی خاطرات اون موقع یادم نیست.اون سال بابابزرگ برام توی حیاط تاب وصل کرده بود.معمولا میرفتو تاب بازی.وقتی بابابزرگ تابم میداداحساس میکردم میتونم پروازکنم.گاهی فکرمیکردم خورشیددستاشوبازمیکنه و هی میخوادمنوبغل کنه.مامان بزرگ خیلی قصه بلدنبودبرای همین بیشترقصه موشه رو میگفت.یه بار یادمه یه روز وقتی قصه گفت رفتم توحیاط دیدم یه سوسک مرده بود.شاخکشم کنده شده بود.خیلی غصه خوردم.براش گریه کردم حتی میخواستم چالش کنم که یه دفعه یاد موشه افتادم.سوسکه روبرداشتمو دویدم توی خونه.به مامان بزرگ گفتم مامانی بیا شاخک سوسکمو بدوز.مامان بزرگ که از سوسک خیلی بدش میومد جیغی زدوپشت مامان قایم شد.هیچوقت نفهمیدم چرا؟اخه مگه موشه دمشوندوخت؟چرامامانی دعوام کرد؟چرامامانی اون روز که قصه میگفت اه کشیدوگفت:کاش میشد همه چیودوخت.اون موقع هیچی نفهمیدم.اماالان واقعاواقعافکرمیکنم کاش میشد همه چیودوخت.کاش اون موقع که بابام دستشوتوجبهه جاگذاشت میشددستشودوخت.کاش دل تیکه تیکه مامانو که همیشه نگران بابا بودوغموغصه ی ماهارو میخوردمیشد دوخت.کاش ترکای سنگ مزار مامان بزرگو میشد دوخت.                                     

                    

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/08ساعت 11:34  توسط پردیس  | 

اگرتو بازنگردی

قناريان قفس ،‌ قاريان غمگين را

كه آب خواهد داد؟

كه دانه خواهد داد ؟

اگر تو بازنگردی

بهار رفته ،

     - در اين دشت برنمی گردد

به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

                                     به سر نمی بندد

 

اگر تو بازنگردی

كبوتران محبت ، كبوتران جوان را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شكوفه های درختان باغ حيران را

تگرگ خواهد زد

 

اگر تو بازنگردی

به طفل ساده خواهر

     كه نام خوب ترا

زنام مادر خود بيشتر صدا زده است

چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

كه برنمی گردی

و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ،

و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم

تصوری است هميشه ،

     - هميشه بی تصوير

     - هميشه بی تعبير

 

اگر تو بازنگردی

نهال های جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه كس به جای تو آن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد

 

اگر تو بازنگردی

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمی داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 23:1  توسط Aftab  | 

سالهاست که مرده ایم

سالهاست کور شده ایم قرنهاست که کر گشته ایم حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم سالهاست که قلب را انکار کرده ایم و در سر زندگی می کنیم سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
دوستت دارم را بر زبان نمی آوریم, چرا که از تنهایی می ترسیم. دل نمی بندیم چون از شکسته شدن قلبمان می ترسیم. از عشق فرار می کنیم, چرا که از جدایی می ترسیم. از ابراز احساساتمان می گریزیم و تمام عمرمان را در انتظار یک عشق اصیل سپری می کنیم. از تنهایی می ترسیم و همیشه تنهاییم... آه که چقدر دلتنگ کننده است ترس ما از ازدست دادن چیزی که واقعا نداریمش... چه رنج بی پایانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:36  توسط وحدت  | 

جاودانه های فروغ2

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم  سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به
يكديگر
آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
 آن روزها يي كز شكاف پلكهاي من
آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز مي جوشيد
چشمم به روي هر چه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مي نوشيد
گويي ميان مردمكهايم
خرگوش نا آرام
شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي نا شناس جستجو مي رفت
شبها به جنگل هاي تاريكي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ي برفي خاموش
كز پشت شيشه در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره ميگشتم
پاكيزه برف من چو كركي نرم
آرام مي باريد
بر نردبام كهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گيسوان كاجهاي پير
و فكر مي كردم به فردا آه
فردا
حجم سفيد ليز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او در چارچوب در
كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز كبوترها
در جامهاي رنگي
شيشه
فردا ...
گرماي كرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشك ياس
گنجشك هاي مرده ام را خاك ميكردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي
جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روز ها هر سايه رازي داشت
هر جعبه سربسته گنجي را نهان مي كرد
هر گوشه صندوقخانه در سكوت ظهر
گويي جهاني بود
هر كسي ز تاريكي نمي ترسيد
 در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
آن انتظار آفتاب و
گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساكت و محبوب نرگسهاي صحرايي
كه شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي كردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لكه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
 بازار در زير قدمها پهن مي شد كش مي آمد با
تمام لحظه هاي راه مي
آميخت
و چرخ مي زد در ته چشم عروسكها
بازار مادر بود كه مي رفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
 بازار بود كه مي ريخت
كه مي ريخت
كه مي ريخت
آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي
جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ
دستي كه با يك گل
از پشت ديواري صدا مي زد
يك دست ديگر را
و لكه هاي كوچك جوهر بر اين دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
كه در سلامي شرم آگين خويشتن را بازگو ميكرد
در ظهر هاي گرم دود آلود
ما عشقمان را
در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم
 و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغام هاي بوسه در دستان ما مي گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگاه
محصورمان مي كرد
و
جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
 از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت
و دختري كه گونه هايش را
 با برگهاي شمعداني رنگ مي زد آه
اكنون زني تنهاست
اكنون زني تنهاست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 19:55  توسط وحدت  |